شمارهٔ ۱۱۷۹
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
یاد باد آن که مرا با تو قراری بودی
در میان من و تو واسطه یاری بودی
گر چه از سعی رقیبان گله ها داشتمی
گه گهم با رخ تو هم سر و کاری بودی
هم رقیبان تو صد بار جفا بردندی
تا مرا یک نفسی پیش تو باری بودی
گفتمش دوش کجا با که کشیدی باده
هر چه در نرگس مست تو خماری بودی
همه شب زلف تو بر گردن من پیچیده
هم چو از عنبر تر تافته ماری بودی
بلبل مست گلستان تو بودم هم وار
خلق را با من از آن واسطه خاری بودی
گفتمی نیست مرا هیچ تعلق با او
این زمان معترفم معترف آری بودی
از کنارم همه شب تا به میان در خون است
در میان کاش که با دوست کناری بودی
ناله ی عشق تو بر صد ره رساندی همه شب
در جهان گر چو نزاری تو زاری بودی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş