شمارهٔ ۱۱۹۹
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
بامن ای یار ندانم سر یاری داری
من برآنم همه باری که نداری داری
اگرت رغبت این خیر بود آن قدرت
که من دلشده را کار برآری داری
من به جان در طلب وصل تو الا با من
هر کجا می نگرم خلوت کاری داری
با که خوردی می و خلوت به کجا کردی دوش
در تو پیداست که چشمان خماری داری
نیست بر مجمر حسن تو بخوری ز وفا
تو همان شیوه ی خوبان بخاری داری
من تو را خور نخوانم که تو فردوس منی
جز وفا جمله ی اوصاف حواری داری
از فراق تو دریغا که نزاری را نیست
آن فراغت که تو ازکار نزاری داری
دوستی کرد و بگفت از سر لطف ای مسکین
کار زر دارد و همواره تو زاری داری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş