شمارهٔ ۱۲۲۲
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
بس در جفا مکوش که از حد بمی بری
شاید اگر به جانب من بنده بنگری
نومید نیستم که برآید امید من
باشد که باز بر سر افتاده بگذری
فرمان تراست هر چه کنی حاکمی ولیک
از خواجه کی بدیع بود بنده پروری
شاید که در قفای قدم می رود سرم
من با تو چون کنم به سر خویش سروری
از قتل من چه خیزد اگر چه به خون من
تعجیل می نمایی و زنهار می خوری
ای دوست رحم کن که اگر دشمنم رسید
بر من به کام طاقت آن هم نیاوری
در پای روزگار میفکن مرا ببخش
من کیستم که با تو زنم دست داوری
تسلیم بر ده ام ز پی کعبه ی مراد
جهل است راه بادیه رفتن به سرسری
باشد نزاریا که به بیت الحرام عشق
راهت دهند اگرچه که چون حلقه بردری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş