شمارهٔ ۱۲۷
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
قیامت آن زمان از خلق برخاست
که شد حکم زمین با آسمان راست
بیا معلوم کن طی السماوات
ببین تا دابهالارض از کجا خاست
اگر برخیزی از خواب جهالت
قیامت روشن و قایم هویداست
به نقد امروز اگر دیدی و گرنه
نصیب دیگران دان هر چه فرداست
چو پیدا شد جمال مشعل حق
که را با حاصل پروانه پرواست
تویی یوسف جمال خود نگه کن
اگر آیینهء جانت مصفاست
فرود آ پایهیی چند از طبیعت
ثرا اینجا که میبینی ثریاست
سری دارم تهی دل پر محبت
محقق را سخن در در معناست
که میداند که این فرهاد مسکین
ز شور عشق شیرین در چه سوداست
رضای دوست حاصل کن نزاری
بهشت سرمدی اینک مهیاست
مفرح خوردگان عشق دانند
که درد عشق را علت مداواست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş