شمارهٔ ۱۳۳۶
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
زان خوشه نغوله که آونگ می کنی
بل زان دو فتنه این همه نیرنگ می کنی
هر روز بامداد به عمدا بر آفتاب
نقشی دگر به شعبده ی رنگ می کنی
تا نیل حسن بر ورق ماه میکشی
هم چون نهنگ سوی دل آهنگ می کنی
پیشانی فراخ گره می زنی به حسن
بر چشم ما فراخ جهان تنگ می کنی
خوبان خضاب دست به حنا کنند و تو
سر پنجه بلور به خون رنگ می کنی
در آتشم چو بوته عمدا همی بری
بازم چو زر به تجربه بر سنگ می کنی
یک بار با نزاری بی چاره صلح کن
با زینهار خواه چرا جنگ می کنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş