شمارهٔ ۱۴۰۷
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
کیست پیر عاقلان در کوی تو دیوانه ای
چیست شمع آسمان با روی تو پروانه ای
مادر دوران نزاید بعد از این مانند تو
کی به دست آید چو تو از انس و جان جانانه ای
من به بیداری نمی دارم توقع کاشکی
دیدمی در خواب خود را با تو در کاشانه ای
خانه خالی کرد می باید ز خاشاک وجود
هرکه را باید که باشد هم چو تو هم خانه ای
طمطراق از سر برون کردیم از سودای تو
ما و کنج گلخنی و گرده ای و دانه ای
روی در روی خیالت روز و شب خو کرده ام
نیست خوش تر از خیال آباد من گوشانه ای
کرده ام یک روی با آیینه روی تو دل
چون مزلزل حال نتوان یافت در هر شانه ای
موسم آب است و من پیوسته تا گردن در او
غرقه بودن از من از بیهوده گوی افسانه ای
پیش از این در صدر شاهم بود تمکین گونه ای
بعد از این چون گنج گم کردم کنج در ویرانه ای
با خرد یکباره پیمان تحمل بشکند
چون نزاری هر که را بر سر کنی پیمانه ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş