شمارهٔ ۱۹۵

ح حکیم نزاری قهستانی
0 Altın Yaprak
با تو ما را اتصال جانی است وین حدیث از عالم روحانی است عقل گفت او از کجا تو از کجا من چه دانم قدرت ربانی است جز به چین زلف تو اقرار من هر چه دانم غایت نادانی است جز به سر گردیدن اندر پای تو هر چه دیگر هست سر گردانی است خویشتن بین گو مکن دعوی که کار نه به زور پنجه و پیشانی است گر کسی دستی کند در خون ما زودیت خواهند کو قربانی است در ضیافت گاه قتالان عشق جمله جان عارفان سر خوانی است دین ما روشن به کفر زلف تست روز روشن در شب ظلمانی است نیست در فردوس اعلا چون تو حور وین بلاغت نیز هم انسانی است بیش از این در وصف تو ادراک نیست غایت امکان چو بی امکانی است خویشتن بینان مگر پنداشتند کاقتضای عاشقی کسلانی است ازشتر مستی در آموز ای پسر خویشتن پرور خر کهدانی است می کشد بار اشتر و در بی خودی فارغ از دشواری و آسانی است چون ندارد چاره یی در دست دوست محو شد وین هم ز بی درمانی است دست گیری کو که عقل پای مرد چو نظر در معرض حیرانی است کف ندارم خالی از جام الست گرچه می در جام جان پنهانی است گوش بر قالوا بلی بنهاده ایم گرچه کار چشم خون افشانی است نیست چون معلول معلولان راه آری آری گوهر ما کانی است در این اسرار پنداری مگر ریزه ریزه گوهر عمانی است نی که در جنبش نباشد آفتاب ذره یی با آن که چون نورانی است شیر رز را گروهی اهل دل گفته اند آری که روح ثانی است جان جان است او فرو ریزش به حلق گربه حجت بشنوی برهانی است روشن است اینک دلیلی روشن است جان یاران است و یار جانی است بر سخن های نزاری جان بده جان شیرین هم به جان ارزانی است توگران باری جان او مبین نا نپنداری بدین ارزانی است مسکرات الوجد چیزی دیگرست آن برون زین عالم حیوانی است

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.