شمارهٔ ۲۲۹
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
چه عیش ها دگر اصحاب را کزین سفرست
مگر مرا که وجود از حیات بی خبر است
نه یار با من و نه دل زهی دو دیده سخت
که با چنین سر و کارم عزیمت سفرست
من از جهان و جگرگوشه ای و غایب از او
وجود با من و دل پیش گوشه جگرست
نه حاصلی و نه تکلیفی و نه مصلحتی
مرا بگوی که طوق عراق در چه خورست
به قهستان درم از دوستان شکایت نیست
ولی رقیب حبیبم ز دشمنان بتر است
اگر تو قصه ما بشنوی دگر نکنی
حدیث لیلی و مجنون که در جهان سمرست
چه جان بکندم و خون خوردم و نمی میرم
دروغ نیست که عاشق ز سنگ سخت ترست
معاف دار که با خویشتن نپردازد
کسی که خاطر او در پی کسی دگرست
به سر نمی شود از شاهدی وگرنه مرا
خدای داند کز هرچه در جهان به سرست
رقیب گفت نزاری مکن نظر به غرض
بپوش دیده که ما را غرض همین نظر است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş