شمارهٔ ۲۸۶
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
مرا با دوست کاری اوفتاده ست
که دل با او به جانم در نهاده ست
ولیکن اختیاری نیست این کار
که خشت از کالبد بیرون فتاده ست
جمالش از دماغم هوش برداشت
خیالش پیش چشمم ایستاده ست
به جز می مونس دیگر ندارم
دل غم گین به می پیوسته شادست
مراد از هر دو عالم گر بدانی
حضور دوستان و جام باده ست
وگرنه هر چه بیرون زین دو قسم است
به نزدیک خرد فی الجمله بادست
چو موعد زان جهان حور و شراب است
مرا این هر دو این جا دست داده ست
نخواهم انتظار نسیه بردن
بهشت نقد بر ما در گشاده ست
نزاری مریم رز را نکو دار
که می او را مسیحی پاک زاده ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş