شمارهٔ ۳۲۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ای جا که منم تا به خرابات بسی نیست
لیکن چه کنم محرم این راز کسی نیست
بر سر بتوان رفت به منزل گه محبوب
سهل است پیاده بروم گر فرسی نیست
پنداشتم اول که مرا خاص مرایی
در هیچ سری نیست که از تو هوسی نیست
بی دوست بهشتم به چه کارست و نه مردم
گر بر دل من هر دو جهان جز حرسی نیست
بر چشمه ی چشمم بنشین تا بگشایی
خوناب چو سیلاب که کم از ارسی نیست
چه کاه بر همت مردان چه که قاف
عنقای تو در چشم نزاری مگسی نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş