شمارهٔ ۳۴۸

ح حکیم نزاری قهستانی
0 Altın Yaprak
گر مرا در بی هشی با دوست کاری رفت رفت بی دلی را گر ز دستش اختیاری رفت رفت نا به کاری مبتلایی در بلایی ماند ماند ور خردمندی خطایی کرد و کاری رفت رفت گر مراد از باغ دیدن چیدن گل بود بود بلبل شوریده را در سینه خاری رفت رفت همت مجنون اگر جانی به لیلی داد داد ور سری در مقدم زیبا نگاری رفت رفت کشتی یی گر در محیط افتاد و سیری کرد کرد تخته یی از موج دریا بر کناری رفت رفت گر مرا او با رقیبش در مقامی دید دید در میان با دوست گر بوس و کناری رفت رفت گر دلم از آتش آن زلف مشکین سوخت سوخت وز بخورش در دماغم گر بخاری رفت رفت در زیارتگاه دردم گر نیازی هست هست سوزناکی گر به زاری در مزاری رفت رفت عشق اگر در بی قرای جان ما را داشت داشت از پشیمانی چه حاصل گر قراری رفت رفت آفت جان نزاری رغبت دل بود بود نیم جانی در سر دل رفت آری رفت رفت گنج اگر چه دیر دیدم رنج ضایع نیست نیست چون وصالی یافتم گر انتظاری رفت رفت

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.