شمارهٔ ۳۵۲
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
تا دل مجنون ما راه قلندر گرفت
هر چه نه لیلیش بود از همه دل برگرفت
سر به گریبان عشق برزد و مردانه وار
جان به میان برنهاد دامن دل برگرفت
عشق چو از کنج غیب راه کمین برگشاد
دل ز سر جان برفت سر کم افسر گرفت
باز چو برخاستم از روش نام و ننگ
بار دگر طعنه زن ولوله از سر گرفت
بی خبران را چه بیم از اثر برق عشق
عشق نه آن است کو با همه کس درگرفت
در حق هر بی هنر عشق نظر کی کند
خضر به مقصد رسید رنج سکندر گرفت
سوز نزاری ز جان بس که علم برکشید
قبه ی مینا بسوخت گنبد اخضر گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş