شمارهٔ ۴۵۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
مرا مادر به شیر عشق پرورد
پدر تعلیم در دیوانگی کرد
ز تن با جان برون آید چنین شیر
ولیکن تا که را دادند و که خورد
گر آبا واسطه گرامهات اند
ز فطرت هر کس آورد آن چه آورد
چه می خواهد ز رندان مصلحت جوی
برو گو هم به گرد صالحان گرد
دماغ هرکه برد از خاک ما بوی
بر آرد عشق از مغز سرش گرد
زنان را فرق باشد بر فسرده
اگر عاشق نمیرد کی بود مرد
تنور سینه ی پر آتش من
به طوفان ملامت کی شود سرد
ملامت گر به عیب از ما نگوید
اگر یک شب به روز آرد درین درد
مسلمانان نمی بینید آخر
سرشک سرخ بر رخ ساره ی زرد
خدایا حق گزارش باد هر کو
دل ریش نزاری را نیازرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş