شمارهٔ ۴۷۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
نه هیچ خلقم از اندوه یار می پرسد
نه یارم از ستم روزگار می پرسد
کس از غم دل این بی قرار برنرسد
ولی همیشه غمم برقرار می پرسد
کسی دگر متعاقب چو تب نمی دانم
که گرم گرم مرا زار زار می پرسد
وگر کسی به ملامت زبان کشد در من
به طنز گه گهم استادوار می پرسد
مگر به مزد ملامت خلاص خواهد داد
محاسبم چو به روز شمار می پرسد
نهان خلق نمی پرسدم حبیب ولی
رقیبم از همه شهر آشکار می پرسد
مثال عاشق و افسرده هم چنان باشد
که شرح غرقه کسی بر کنار می پرسد
نزاریا به شکایت زبان دراز مکن
ترا کسی به چه موجب چه کار می پرسد
برین بسنده کن ار از رهت نیاید دوست
خیال هر نفست چند بار می پرسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş