شمارهٔ ۵۴۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
یا خود همه کس فتنهء بالای بلندند
بر عادت من چون گران مولع قندند
ای شمع جهان سوز به رغبت نظری کن
با جانب جمعی که بر آتش چو سپندند
از خیمه برون آی و ببین منتظران را
دیوانه و عاقل زچپ و راست که چندند
دانند که بودن نه صلاح است و نیارند
از پیش تو رفتن که گرفتار کمندند
حیف است که این روی به هرکس بنمودی
تا بی نظران نیز نظر بر تو فکندند
گویی همه سحر است سراپای وجودت
کز دست تو خلقی به سراپای به بندند
این است قیامت که بگفتند و بدیدیم
گو خلق ببینند گر از ما نپسندند
یوسف چو ببینی نکنی عیب زلیخا
ای مدعی آخر ز سرت دیده نکندند
یاران و رفیقان سفر بیش مگریید
بر من که بر آشفتن دیوانه بخندند
با خلق مگویید کنون جز سخن دوست
گرهم چو نزاری همه کس دشمن پندند
ای باد پیامی ببر از ما به قهستان
کایشان به فلان جای گرفتار کمندند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş