شمارهٔ ۶۱۰
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
دل از دست دادم به پیرانه سر
بلا را برانگیختم معتبر
که با خود کند این که من کرده ام
کسی عشق بازد به پیرانه سر
دلی رفته از دست هر دم چنین
که دیده ست آخر به اول نظر
کسی از قضا نیست ایمن بلی
بدانسته ام از قضا این قدر
وگرنه پس از روزگار نشاط
جوانی و دل بازی ا م در چه خور
ز عقد کمند نغوله گریز
پدروار پندی ست هان ای پسر
بدان حلقه حلقت اگر قید شد
خلاصت محال است هرگز دگر
ز چشمان خون ریز پرهیز کن
اگر عقل داری ز مست الحذر
تحاشی کن از غمزۀ چشم مست
که آن تیر را سینه باشد سپر
هنوز از می شوق مستم چنان
که از هستی خود ندارم خبر
نزاری به زاری بنه بنده وار
سر عذر بر آستان سحر
که تیر نیاز سحر بر هدف
کند بیش تر در اجابت اثر
ملامت ز پیش و ملامت ز پس
خدایا ازین امتحان در گذر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş