شمارهٔ ۶۸۷
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
نمی زنم نفسی تا نمی کنم یادش
که بخت نیک به هر حال هم نشین بادش
گشاده خاطر وز اندیشه فارغ آن روزم
که تازه روی ببینم به خواب دل شادش
دمی ز چشم پرآبم نرفت و می دانم
که یاد من به زبان نیز در نیفتادش
مرا ز خاک درش گردش فلک بربود
چو پشه یی که به عالم برون برد بادش
سعادتی به همه عمر اتفاق افتاد
نحوستی به عوض در برابر استادش
که را کنار وصالی دمی میسر شد
که روزگار سزا در کنار ننهادش
ز روزگار شکایت طریق دانش نیست
چو اختیار نباشد به داد و بیدادش
رواق منظر طالع بلند و پست آن کرد
که از مبادی فطرت نهاد بنیادش
به صبر کوش نزاری که قید محنت را
رسد چو وقت رسد لطف حق به فریادش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş