شمارهٔ ۷۴۱
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
دوش مرا پیش کرد قافله سالارعشق
گفت بیا طوف کن کعبۀ اسرار عشق
قافله برداشتم بادیه بگذاشتم
قافله بر ذکر حق بادیه بر خار عشق
تا به در کعبه برد حاجی نفس مرا
داد به دست دلم حلقۀ اقرار عشق
قومی دیدم کنار بر بت اخلاص دوست
جمعی دیدم میان بسته به زنار عشق
گفتم کعبه ست این دیر مغان نیست گفت
شرم نداری خموش چون کنی انکار عشق
بیش نیارد برون سر ز بیابان عقل
هر که درین ره فتاد دور ز هنجار عشق
خود چه تعلق به تو کعبه و بت خانه را
تولیت و سلطنت نیست مگر کار عشق
بر شکن از بود خود سینه ز بت کن تهی
اینک اگر بشنوی کعبه ی ابرار عشق
معتقدان کرده اند جان گرامی فدا
تا نشوی جهد کن بیهده مردار عشق
مصدر ابداع تو جوهر نشر وجود
نسخه ی اسرار حق نقطه ی پرگار عشق
کعبه ی مقصود چیست سینه ی پاک رجال
روضۀ فردوس چه خانۀ خمار عشق
بر در شیرین ترش گر بنشیند چه غم
شور مکن گو رقیب پیش نمک سار عشق
کسوت عشاق چیست حلۀ رضوان و نیست
حلۀ رضوان به جز پود تو و تار عشق
اول محلوج وار پاک شد از خبث شرک
پس سر حلاج شد تاج سر دار عشق
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş