شمارهٔ ۷۵۹
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
صخره ای بر راه ما بود از خیال
برگرفت آن صخره را از ره جمال
غمزه ای کردند از طرف نقاب
عقل ما زان غمزه حالی کرد حال
آه از آن شکل و شمایل آه آه
دل ببرد از ما بدان غنج و دلال
دل ز بی صبری چو ذره مضطرب
جان به نورالعین در عین وصال
عقل از آن زد دست در فتراک عشق
تا نصیبی یابد از دور کمال
هرگز این دورش نباشد بهره ای
گرد سر گردد چو دوران محال
دل منه بر نسیۀ رای و قیاس
نقد بطلب تا بیابی ارز حال
راویان انصاف را چون کرده اند
هم چون کاه آن خر بطلان را در جوال
خلق را چون در ضلالت می برند
وآن نگون ساران نترسند از وبال
هی نزاری چیست این دیوانه ای
چشم می دار از دلیری گوش مال
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş