شمارهٔ ۸
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
چو به ترک تاز بردی دل مستمند ما را
به کمینه بنده خود به از این نگر خدا را
اگر از سر عنایت به چو من نیازمندی
نظری کنی به رحمت چه زیان کند شما را
وگرت به خواب بینم نکنم دگر شکایت
طمع وصال کردن به چه زهره و چه یارا
تو چو غنچه زیر چادر به هزار ناز خفته
من منتظر همه شب مترصدم صبا را
مشنو که از تو هرگز به جفا ملول گردم
قدمی ندارد آن کو نبرد به سر وفا را
من از این قضای مبرم نرهم به زندگانی
چه کند کسی که گردن بنهد چو من قضا را
مگرم شود میسر ز کنار تو میانی
به خدا که از نزاری نکنی کرانه یارا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş