شمارهٔ ۸۰۰
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
گر یک نفس از تو می شکیبم
از معتقدان مکن حسیبم
بختم به وصال تو بشارت
می آرد و من نمی فریبم
در ساخته ام به نار سینه
چون دست نمی رسد به سیبم
خون کرد جگر شب فراقت
چون روز قیامت از نهیبم
بر ماه مپوش طرف برقع
خود زلف تو بس بود حجیبم
ای چشمۀ آفتاب روشن
حربا صفت از تو ناشکیبم
من خاک توم غباربردار
مگذار چو آب سر به شیبم
بیزاری و آن گه از نزاری
هیهات مکش بدین عتیبم
تو حاکمی ار عنان بپیچی
من زنده و مرده در رکیبم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş