شمارهٔ ۸۰۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
یک امشبی که به خدمت به باده بنشستم
مکن به بی ادبی سرزنش که بس مستم
اگر اشارت بوسی کنم مکن منعم
وگر به حلقۀ زلفت برم مبر دستم
تو بس غریب نوازی اگر نه باده به دست
مرا چه زهره که هم زانوی تو بنشستم
نه حد مرتبۀ هم چو من ضعیفی بود
که دل به چون تو حریفی شگرف در بستم
ورای این چه سعادت بود همین مقدار
کفایت است که در دولت تو پیوستم
به اختیار شدم صید زلف مفتولت
همان رمیده نی ام کز کمند می جستم
ز عشق باختن ار توبه کرده بودم شکر
که بر محبت روی تو توبه بشکستم
اگر به دیدۀ من پای نهی شاید
برو که در قدمت هم چو خاک ره پستم
خلاف رای نزاری مکن که کم یابی
مطیع تر ز چنین بنده ای که من هستم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş