شمارهٔ ۸۱۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
تا ساکن کنج محنت آبادم
هرگز نفسی نرفتی از یادم
قدر شب وصل تو ندانستم
دور از تو به روز محنت افتادم
سیر از غم تو نمی شوم با آنک
بر کند غمت ز بیخ بنیادم
فریاد برم به شحنه از جورت
زیرا که نمی رسی به فریادم
نومید نمی شود دلم از تو
از بندگی جز از تو آزادم
توگر به جمال رشک شیرینی
من نیز به محنت تو فرهادم
امروز نزاری ام که از زاری
گر آه کنم بمی برد بادم
از تو گله چون کنم معاذ الله
همواره ز بخت خویش ناشادم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş