شمارهٔ ۸۲۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
شبان تا به سحر گرد شهر می گردم
کسی نکرد ازین بی خودی که من کردم
به اختیار گدا دل به پادشاه دهد
به دست خود چه بلا با سر خود آوردم
غم نمی خورد آن کس که در محبت او
هزار شربت خونابۀ جگر خوردم
به دشمنم چه توقع که بی گناه از دوست
نمی کنم گله اما بسی بیازردم
خجل نمی شوم از طعنۀ فسرده دلان
به زمهریر نمی باشدی عجب سردم
دلی چو آهن و چشمی چو سنگ می نگرید
که زخم تیر ملامت نمی کند دردم
به بازداشتن از کوی دوست رغم مرا
رقیب دعوی دفعی دگر کند هر دم
مگر وقوف ندارد که من به خلوت او
چنان روم که نبیند مگر صبا گردم
مخالفان به جفا گر مبالغت بکنند
اگر وفا نکنم عهد دوست نامردم
نمی توانم از او بازگشت اگر کارم
به جان رسد که به خون دلش بپروردم
به اعتقاد نزاری که بر نگردم ازو
وگر رضا دهد از اعتقاد برگردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş