شمارهٔ ۸۹۶
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
خویش را با یاد جانان می دهم
هر نفس بر یاد او جان می دهم
می کنم ساغر تهی از شرب و باز
پر زخون دیده تاوان می دهم
گر چه از وصلش ندارم بهره ای
حالیا انصاف هجران می دهم
ورچه زلفش بر ضلالت می رود
من بدو اقرار ایمان می دهم
تا مگر یابم ز دل یک دم خلاص
شربت بی هوشیش زان می دهم
دیده و دل دشمن جان من اند
جان به درد از دست ایشان می دهم
از برای جمع راتر تحفه ای
هر دم از طبع پریشان می دهم
می کشم مسکین نزاری را به فکر
تشنگان را آب حیوان می دهم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş