شمارهٔ ۹۸۸
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ای پیک مشتاقان بگو امشب بدان پیمان شکن
کز دوستان معتقد شوخی مکن دل بر مکن
مجنون کار افتاده را بندی نه از زنجیر زلف
یعقوب محنت دیده را بویی فرست از پیرهن
با خاطرش ده کای فلان این نیست شرط دوستی
یاران چنینی یاد آورند از مخلصان خویشتن
کاهی شدم من احتمال امکان ندارد بیش ازین
کوه غم است ندوه او بر خاطر این ممتحن
امیدوارم کز وجود ایزد خلاصی بخشدم
وین شخص محنت دیده را زندان غم بر جان من
باری حجاب پیرهن از جان من برداشتی
کز هر چه من بودن نماند الا خیالی از بدن
با آن که خون شد کاشکی بردیده بگذشتی دلم
کز دل چنین افتاده ام همچون زبان در هر دهن
کردی نزاری عاقبت جان در سر مقصود دل
وین قصه در آفاق شد افسانه ی هر انجمن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş