شمارهٔ ۱۳۴
ن نورعلیشاه
0
Altın Yaprak
کس در دل من ره بجز آن دیار ندارد
جز یار در اینخانه کسی بار ندارد
آنرا که دل و دیده بود جلوه گه یار
در سر هوس صحبت اغیار ندارد
مردانه نهاد آنکه در ره عشقش
چون من خبری از سرو دستار ندارد
زاهد که بپرورده خزف در صدف دل
گویا خبر از گوهر شهوار ندارد
دارد بسر آن کو هوس چشمه حیوان
جز با لب لعل تو سرو کار ندارد
حسنت که بود زیب بساط مه و خورشید
مفروش بجایی که خریدار ندارد
نور علیش هست در آیینه فروزان
هر کس که بدل ظلمت زنگار ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş