غزل شمارهٔ ۱۵
ع عبید زاکانی
0
Altın Yaprak
ما را ز شوق یار به غیر التفات نیست
پروای جان خویش و سر کاینات نیست
از پیش یار اگر نفسی دور می شوم
هر دم که می زنم ز حساب حیات نیست
در عاشقی خموشی و در هجر صابری
این خود حکایتیست که در ممکنات نیست
رندی گزین که شیوه ناموس و رنگ و بو
غیر از خیال باطل و جز ترهات نیست
بگذار هر چه داری و بگذر که مرد را
جز ترک توشه توشه راه نجات نیست
از خود طلب که هر چه طلب می کنی ز یار
در تنگنای کعبه و در سومنات نیست
دریوزه کردم از لب دلدار بوسه ای
گفتا برو عبید که وقت زکات نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş