غزل شمارهٔ ۶۳
ع عبید زاکانی
0
Altın Yaprak
دل همان به که گرفتار هوایی باشد
سر همان به که نثار کف پایی باشد
هجر خوش باشد اگر چشم توان داشت وصال
درد سهلست اگر امید دوایی باشد
دامن یار به دست آر و ره میکده گیر
نشناس اینکه به از میکده جایی باشد
هوس خانقهم نیست که بیزارم از آن
بوریایی که در او بوی ریایی باشد
صوفی صافی در مذهب ما دانی کیست
آن که با باده صافیش صفایی باشد
پیر میخانه ام از خانه برون کرد مگر
ننگ دارد که در آن کوچه گدایی باشد
چه کند گر نکشد محنت و خواری چو عبید
هر که را دل متعلق به هوایی باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş