غزل شمارهٔ ۹۱
ع عبید زاکانی
0
Altın Yaprak
در خود نمی بینم که من بی او توانم ساختن
یادل توانم یک زمان از کار او پرداختن
من کوی او را بنده ام کورا میسر میشود
بر خاک غلطیدن سری در پای او انداختن
چون شمع هجران دیده ای باید که تا او را رسد
با خنده گریان زیستن یا سوختن یا ساختن
هرگز نباید خواب خوش در چشم من تا ناگهان
خیل خیالش صف زنان نارد برویش تاختن
در حسرتم تا یکزمان باشدکه روزی گرددم
کز دور چندان بینمش کورا توان بشناختن
هر دم عبید از خوی او باید شکایت کم کنم
عادت ندارد یار ما بیچارگان بنواختن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş