غزل شمارهٔ ۱۱۵
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
وای که مستانه یار جعد پریشان شکست
ساغر لب ریز کفر بر سر ایمان شکست
چون گل رخسار او زآتش می برفروخت
شمع شبستان گداخت رنگ گلستان شکست
چون به ازل حسن دوست خون ملاحت کشید
در دهن زخم ما عشق نمکدان شکست
بس که به عالم نماند عافیت از عشق تو
همت آزادگان قدر شهیدان شکست
چاشنی داغ دل روزی هر کام نیست
ور نه لب نان عشق گبر و مسلمان شکست
همت عرفی به بزم خوان محبت کشید
ذوق نعیم بهشت در ته دندان شکست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş