غزل شمارهٔ ۱۳۴
ع عرفی شیرازی
0
برگ زرین
بیدلی کو از او پرسم دل آواره چیست
از مزاج دل تفاوت تا به سنگ خاره چیست
عهد پیش از خاطرم شد عشق گویا بنگرم
بی وفایی های بخت و شوخی سیاره چیست
چاره ای آخر ضرور است از پی تحصیل درد
من ندانم هر که می داند بگوید چاره چیست
آن که می دزدد نزاکت نام مرهم از تنش
کی شناسد شکر زخم غمزه ی خونخواره چیست
آن که چین آستین ها را برابر می کند
چون بداند ذوق چاک دامن صد پاره چیست
عرفی این ها با که گویی عشق می بازد ز تو
زود خواهی گفت کاین بیهوده ی کفاره چیست
ترجمهای برای این شعر بیفزای ·
به این شعر امتیاز بده
هنوز امتیازی داده نشده
دیدگاهها
برای دیدگاهدادن باید وارد شوی.
ورودهنوز کسی دربارهٔ این شعر دیدگاهی ننوشته است. نخستین نفر باش.