غزل شمارهٔ ۱۷۱
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
مرا دردی است که از داروی راحت بیش می گردد
فلک بیهوده بر گرد دکان خویش می گردد
ببین کز نشتر مژگان او بختم چه پیش آرد
که موی بستر سنجاب نیش می گردد
به نوعی دیده ام از گریه بسیار نازک شد
که گر بر لاله و ریحان گشایم ریش می گردد
دل گم گشته ای کو تا دگر در سینه باز آید
که چون صف های مورم درد و غم در پیش می گردد
فلک چندان تنک مایه است تا این گرم بازاری
که یک جو عافیت گر بخشدم دل ریش می گردد
ندانم عرفی این غم دوستی را از کجا دارد
که در دنباله غم های بیش از پیش می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş