غزل شمارهٔ ۲۳۴
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
عرض کردیم به زاهد که ریا نفروشد
کفر اندوده اسلام به ما نفروشد
گو بنه بر سر دل منت و بسیار منه
آن که بیماری دل را به شفا نفروشد
عاشق آن است که گر جان بدهد بد نامی
گرمی سینه وتاثیر دعا نفروشد
گر فروشند بهای مه کنعان داند
به متاع دو جهانش به خدا نفروشد
مرد سودای محبت بود آن کس عرفی
که دهد عیش ابد مفت و بلا نفروشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş