غزل شمارهٔ ۲۴۳
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
نگرفتم از تو جامی سرم این خمار دارد
به ره تو دیر مردم دلم این غبار دارد
به بهانه ترحم نکشی مرا وگرنه
سر خون گرفته من به بدن چه کار دارد
دل تنگ عیش مارا که شمارد از صبوران
که هزار زخم دندان جگرش نگار دارد
سخنم از آن نباشد بر اهل عیش روشن
که چو باد کوچه غم نفسم غبار دارد
ز متاع شهر سنت بود آن گران تجمل
که ز عشوه جشم بندد ز کرشمه عار دارد
نه شهید غمزه او دهد این نشانه عرفی
که هزار شمع عشرت ز سر مزار دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş