غزل شمارهٔ ۲۶۰
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
هر که حرصش گام زد کامش روا هرگز نشد
هر که سلطان قناعت شد گدا هرگز نشد
کام جانم درمیان آب و آتش حاضر است
هر که با همت برآید بینوا هرگز نشد
بنده تمکین دل گردم که در راه وفا
سیل غم هر چند افزون شد ز جا هرگز نشد
نی همین دل یافتست از کعبه عشقت صفا
هر چه در این چشمه شستم بی صفا هرگز نشد
هرگزت در دل نیاید کاین پریشان روزگار
شرمسار از یک نگاه آشنا هرگز نشد
بس که این درد از من و دل دشمن آسایش است
صد مرض به گشت مجنون را شفا هرگز نشد
در هوای پارسایی عرفی از هر معصیت
گشت صد ره تایب اما پارسا هرگز نشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş