غزل شمارهٔ ۲۹۴
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
از پی صید دگر تا بجهاندی سمند
ذوق رهایی نیافت آهوی سر درکمند
در ره عشق ای بلا مهلت گامی بس است
جان سلامت روی باد فدای گزند
رو که ستم می کند بر من آرام دوست
دل که فراغش مباد سینه که بر ما درند
مانده طبیب اجل عاجز و حیرت زده
همنفس ساده لوح گو که بسوزد سپند
دوش که طاعتکده مجمع بیگانه بود
رخصت جامی نداد محتسب بالوند
تا دلم از جام قرب یافته کیفیتی
ننگ خمار منست نشأء عشق بلند
تا به حریم وصال هم نفس عرفی است
خون لبم می چکد عاقبت از زهرخند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş