غزل شمارهٔ ۳۵۹
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
آن که در راه طلب ماند و پایی نکشد
گو سر رشته رها کن که به جایی نکشد
من خود از تربیت دل نکشم دست ولی
ترسم این آیینه کارش به صفایی نکشد
آخر انصاف بده تا به کی از دست تهی
نگشاید کمری بند قبایی نکشد
نکته عشق کجا حوصله عقل کجا
تحفه شاه کسی پیش گدایی نکشد
هر که گردی نفشاند ز رخ همسفران
سعی او در ره مقصود به جایی نکشد
سرکشی عادت ما نیست بگویید که عشق
لشکر برق به تسخیر گیایی نکشد
عرفی از نغمه ناهید لب ناله مبند
ناله تا هست مرا دل به نوایی نکشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş