غزل شمارهٔ ۳۸۳
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
چون آمد جان به لب زانگونه شد محو تماشایش
که تا صبح قیامت بر لب از حیرت بود جایش
فلک ما بی غمان را ره دهد در جلوه گاه او
رود پرهیز گویان پیش پیش قد رعنایش
به چشم مردمان از ضعف تن بنمایم و شادم
که بی تابانه هر جا می توان زد بوسه بر پایش
بپوشید ای ملایک چشم تا دل ها به جا ماند
که باز از چهره یکسو می کند جعد سمن سایش
چو یار از بهر جان عرفی قدم ساید به بالینم
به دشواری دهم جان تا کنم گرم تقاضایش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş