غزل شمارهٔ ۴۹۷
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
چه دور است این که نفع از گردش گردون نمی بینم
غم لیلی نمی یابم دلی مجنون نمی بینم
رواج بی غمی ها بین که با آن مردم آزاری
چه محنت ها که می دیدم ز دهر اکنون نمی بینم
به هر گامی شهید غمزه زین پیش می دیدم
در این عهد استخوان زاغ در هامون نمی بینم
مگو درمان درد از دست دل بگذار و راحت من
کدامین راحتی زین درد روز افزون نمی بینم
مگر راه خیال غمزه ات بر سینه ها بستی
که بر خاک شهیدان چشم های خون نمی بینم
نمی رنجم اگر حق وفای من نمی دانی
که با این حسنت از حسن آفرین ممنون نمی بینم
مکن آغاز صلح آنگیختن عرفی تحمل کن
که رنگ آشتی با آن رخ گلگون نمی بینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş