شمارهٔ ۲۰ - آخرین سخن
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
فسانه ای بشنو عرفی از من بیمار
که باشدت بنفاق معاشران رهبر
زعافیت بمکافات معصیت دوسه روز
مریض گشته تنم از مشیت داور
بیاض دیده زحمرت همی بدان ماند
که لاله سوده کسی درمیانه عبهر
حرارت تنم ارعاریت کند شاید
که مستحیل شود آفتاب راجوهر
زنبض جستنم ازبس هوا تموج یافت
زنبض موجی نتوان شناختن محور
گرفته مالک دوزخ بدست قاروره
که بهر دوزخیان شربتی بردبسقر
نرفته یک سرمودرد و برسربالین
زنسخه های اطبا نهاده صد دفتر
من اوفتاده بدین حال و دوستان دوروی
بدور بالش و بستر ستاده چون منبر
یکی بریش کشد دست و کج کند گردن
که روزگار وفا با که کردجان پدر
بجاه و مال فرومایه دل نشاید بست
کجاست دولت جمشید و ملک اسکندر
بوقت رفتن دل باخدای باید داشت
بجز خدابکن ازهرچه هست قطع نظر
یکی بنرمی آواز و گفتگوی خزین
کند شروع و کشد آستین بدیده تر
که جان من همه را این ره است و باید رفت
تمام رهگذرانیم و دهر راه گذر
چه ما که ریش بعصیان سفید کردستیم
چه آنکه یاسمنش راز سبز نیست خبر
جوان و پیر بنزداجل بیک نرخ است
به بیشه برق چوآتش زند چه خشک و چه تر
چو درنمیگذرد روزگار ازاین عادت
بتازه رویی اگر بگذرند بس بهتر
یکی بچرب زبانی سخن طراز شود
که ای وفات تو تاریخ فوت ذوق و هنر
فراهم آی و پریشان مدار دل زنهار
که نظم و نثر تومن جمع میکنم یکسر
پس از نوشتن و تصحیح میکنم انشاء
سزای شأن تو دیباچه ای چو درج گهر
چنانچه هستی فهرست دانش و فرهنگ
چنانچه هستی مجموعه کمال و سیر
بنظم و نثر در آویزم و دل انگیزم
اگرچه حصر کمال تو نیست حد بشر
خدای عزوجل صحتم دهد بینند
که این منافقکان راچه آورم برسر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş