شمارهٔ ۵ - در مدح حکیم ابوالفتح

ع عرفی شیرازی
0 Altın Yaprak
مرحبا ای شاهد ایام را عهد شباب وی بهین تو باوه باغ دعای مستجاب مرحبا ای اوج بخش در حضیض افتادگان کز تو در بازوی عصفوراست شهبال عقاب مرحبا ای نوشدار مزاج روزگار کز تو در کام حسود است افعی غم را لعاب مرحبا ای کز لیاقت یافت تجدید نزول آیت جاهت بدون نسخ چون ام الکتاب در حضور و غیبت از فیض تو عالم مستفید مدح و ذم را من ندانم آفتابی آفتاب آفتابت گفتم و مهر از شعف بی هوش گشت از خوی گل عارضانت بردماغش زن گلاب کی عروس بخت اعدای تو گردد حامله کز سفیدی داشت در گهواره گیسویش خضاب در محیط عصمتت گر شستشو باید شود دامن آلوده عصیان مصلای ثواب نغمه ای از ارغنون بزم احباب تو عیش نشیه ای از کو کنار بخت اعدای تو خواب منشأ فخر عقولی چون کمال مستدام مظهر حسن قبولی چون دعای مستجاب معتبر در ذات تو دولت چو هستی در قدم تعبیه در طبع تو همت چو مستی در شراب بره ای از آهوان مرتع جاهت حمل ترکه ای از سرخ بید روضه قهرت شهاب نام عدلت چون برم معمور گردد جان لفظ وصف خشمت چون کنم گردد دل معنی خراب پرچم رمح تو درآشوب گاه معرکه لیله القدری است در هنگامه روز حساب می کنند از گلشن خلقت عروسان بهشت سنبل اندر جیب زلف و گل بدامان نقاب خیمه جاهت کجا و تنگنای لامکان در فضای قدر خود میکش طناب اندر طناب درد یاری کش بود نظم امور از عفو تو معصیت را کفش دوزند از دوال اجتناب نو عروسی دان دل اعدای جاهت کش بود اشک زلف نیم تاب و مرگ چشم نیم خواب رشته نورش دمی دیگر نماند بر زمین بسکه دارد آفتاب از رشک رایت پیچ و تاب ماهتاب از شوق پابوست دل خود میخورد تا زبهر نقره خنگت آورد زرین رکاب چون درآید همت مطلب شکافت درسؤال تر زبانی چون تمنا خشک ماند در جواب آسمان از زیر بامت گوید ای عالی مکان جوهر کل زآستانت گوید ای عالی جناب طوف گاخت کان خیال آمد مرا حج قبول سهورایت کان محال آمد مرا رای صواب گفته ام در گوشه زندان حرمان قطعه ای در حضورت خوانم اما غایبم دان در خطاب این منم محرومی اندوز از همای موکبت پنجه محروم از عنان و دیده مهجور از رکاب گرنه سیر آسمانها از نظام افتاده است از چه رو بینم عطارد را جدا از آفتاب جوهر خود را عطارد خواندم و دیدم که خصم زهر خندش بر لب از بار حسد ریزد لعاب ای حسودان گر عطارد نیستم پس کیستم آسمان در زیر ران و در بغل دارم کتاب صفه فرهنگم از ایوان فطرت تخت گاه شاه بیت طبعم از دیوان فکرت انتخاب نغمه مستانه ام ترک فلک را مست کرد هندو کلک مرا یارب که دادست این شراب هان مکش عرفی عنان مستانه مدح خود مسنج ترکتازی ها مسلم لاف سنجی ها صواب زین نوای تلخ لب در چشمه کوثر بشوی پس ادا کن قطعه ای کز وی تراود شهد ناب لا مکان سیر آفتابا عالم آرا نیزا ایکه باغ گیتی از فیض تو گیرد آب و تاب اندر آن فرصت که از آرایش کون و مکان از ره صورت معطل داشتی رای صواب جاهل و عالم شدند از بهر این سر فال گیر این یک از کنز الجهالت و آن یک از علم الکتاب دیده ور حکمت شناس و بی بصر دهری قیاس نقش این بر لوح سنگ و طرح آن بر سطح آب من که حکم انداز علمم ناو کی بستم بزه کز کمان نگشاده صید مدعا کردم کباب گفتم این نادان و دانا ذره و خفاش کیست هم ز عرفی کشف سر آفتاب آمد صواب آفتاب این شیوه دارد اندرین حکمت بسی است گو در آید در حجاب و باز نگشاید نقاب این مثل هم باعوام الناس کوته بین زدم ورنه حسن آفتاب عالم آرا و حجاب آن مهندس کش نظر دایم محیط عالم است داند اینمعنی که شب هم در طلوع است آفتاب گر نگفتم نام ممدوح اندرین مدح ای حسود جای آن دارد مزن خود را چو بخت خود بخواب جمله دانند و تو هم دانی که این فرخنده مدح مختصر مصداق باشد وان نگنجد در کتاب ورتجاهل میکنم هم فاش میگویم که کیست میر ابوالفتح آفتاب جهل سور و علم تاب دشمنان را کشتم و احباب را دادم حیات این زمان رفتم بترتیب دعای مستجاب تا فنا مطلق رود در ترکتاز انقراض تا بقا رونق برد از کارگاه انقلاب عمر اعدای تو شبگیر فنا را هم عنان عهد اقبال تو توفیق بقا را هم رکاب عیش میران جاودان کاندر زرنگستان هند داری اسباب تنعم بر سر لب لباب مجلست را زهره قوال و مگس رانت زحل آبدارت ابر نیسان و خواصت آفتاب

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.