باب بیست و هفتم - در ارادت

ا ابوعلی حسن بن احمد عثمانی
0 Altın Yaprak
قال الله تعالی ولاتطرد الذین یدعون ربهم بالغداة والعشی یریدون وجهه انس گوید رضی الله عنه که پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت چون خدای عزوجل بندۀ را نیکویی خواهد او را کار فرماید گفتند یا رسول الله چون کار فرماید گفت وی را توفیق دهد بکاری نیک پیش از مرگ استاد امام گوید رحمه الله ارادت ابتداء راه سالکان باشد و آن نامیست مر نخستین منزل قاصدانرا بخدای سبحانه و تعالی و این صفت را ارادت نام کرده اند زیرا که ارادت مقدمۀ همه کارها باشد و هرچه ارادت بنده بر آن مقدم نباشد نتواند کرد چون این اول کار بود آنرا که طریق خدای عزوجل ورزد ارادت نام کردند مانند قصد اندر کارها که مقدمۀ آن بود و مرید بر موجب اشتقاق آنست که او را ارادت بود چنانک عالم آنست که او را علم بود زیرا که این از اسماء مشتق است ولیکن مرید اندرین طریقت آن بود که او را هیچ ارادت نبود مادام که از ارادت خویش برهنه نشود مرید نبود چنانکه بر حکم اشتقاق هرکه را ارادت نبود مرید نبود و اندر ارادت سخن بسیار گفته اند هرکسی آنچه در دل او پیدا آمده است چیزی گفته اند پیران گفته اند ارادت ترک عادتست و عادت مردمان اندر غالب استادن است اندر وطن غفلت و متابعت شهوت کردن و پشت بازگذاشتن بآنچه ویرا آرزو بدو خواند و مرید ازین عادت بیرون آمده باشد و بیرون آمدن ویرا نشانی و دلیلی بود بر درستی ارادت و آن حالت را ارادت نام کردند و آن بیرون آمدنست از عادت اما حقیقت او برخاستن دلست اندر طلب حق جل جلاله و از بهر این گفته اند که ارادت سوختنی بود که همه بیمها ببرد و از استاد ابوعلی شنیدم که حکایت کرد از ممشاد دینوری که او را گفت تا بدانستم که کارهاء درویشان همه جد بود با هیچ درویش مزاح نکردم از آنکه وقتی درویشی نزدیک من آمد و مرا گفت ایهاالشیخ میخواهم که مرا عصیدۀ کنی بر زبان من برفت که ارادت و عصیده درویش برگشت و من ندانستم که برفت گفتم تا عصیده بکردند و درویش را طلب کردم بازنیافتم خبر وی پرسیدم گفتند اندر ساعت بازگشت و با خویشتن همی گفت ارادت و عصیده ارادت و عصیده و روی در بادیه نهاد و این سخن همی گفت تا آنگاه که فرمان یافت یکی از پیران گوید اندر بادیه بودم تنها دلم تنگ شد گفتم یا آدمیان با من سخن گویید یا پریان با من سخن گویید هاتفی آواز داد چه میخواهی گفتم خدایرا میخواهم آن هاتف گفت تا کی خواهی یعنی بموانست انس و جن خدای را جویند استاد امام گوید قدس روحه مرید شب و روز نیاساید بظاهر اندر صفت مجاهده بود و بباطن بصفت مکابدات از بستر و بالین دور بود سر در میان ببسته و رنجها بر خویشتن نهاده و خویشتن اندر بلاها و تعبها نهاده و هرچه ویرا پیش او آید از بلا و رنج از هیچ روی نگرداند و زن و فرزند و دوستان و خویشان و خان و مان فروگذاشته چنانکه گویند شعر ثم قطعت اللیل فی مهمه لا اسدا اخشی ولا ذیبا یغلبنی شوقی فاطوی السریٰ ولمیزلذوالشوق مغلوبا از استاد ابوعلی شنیدم که گفت ارادت سوزی بود اندر دل و تبشی بود اندر نقطۀ دل و شیفتگی اندر ضمیر انزعاجی اندر باطن آتشی بود زبانه زنان اندر دلها یوسف بن الحسین گوید میان ابوسلیمان دارانی و احمدبن ابی الحواری عهدی بود که بهیچ چیز او را مخالفت نکند که فرماید او را روزی احمد آمد و بوسلیمان اندر مجلس سخن همی گفت گفت تنور بتافته اند چه فرمایی ابوسلیمان جواب وی باز نداد باری چند بگفت ابوسلیمان گفت برو اندر آنجا نشین چون تنگ دلی بود از وی ساعتی تغافل کرد پس ازان ویرا یاد آمد گفت احمد را طلب کنید که او اندر تنور است زیرا که با من عهدی دارد که خلاف نکند بهرچه من گویم بنگریستند اندر تنور بود یک موی بر وی نسوخته بود و از استاد ابوعلی شنیدم که گفت در ابتدای جوانی در ارادت بسوختم اکنون می گویم با خویشتن کاشکی معنی ارادت بدانستمی و گفته اند از صفات مرید یکی آنست که نوافل بر وی دوست گردانند و نصیحت کند خلق را باخلاص و با خلوت ویرا انس بود و بهرچه از احکام بر وی همی رود صبر کند و کار او را ایثار کند و از دیدار او شرم دارد و آنچه ویرا جهد بود بذل کند محبوب خویش را و هر سببی که داند او را به وی رساند بر دست گیرد و از همه چیزها بکمتر ین درجه قناعت کند و باید که ویرا به دل قرار نباشد تا آنکه بخدای عزوجل رسد ابوبکر دقاق گوید آفت مرید سه چیز است زن خواستن و حدیث نوشتن و سفر کردن و از وی پرسیدند که چرا دست بداشتی از حدیث نوشتن گفت مرا ارادت از آن بازداشت حاتم اصم گوید که چون مرید را بینی که بغیر مراد خویش مشغول شود بدانک او دون همتی خویش ظاهر کرده باشد کتانی گوید از حکم مرید آنست که سه چیز در وی موجود بود خواب بروی از غلبه بود و خوردی وی از فاقه و سخن وی از ضرورت جنید گوید چون خدای تعالی بمریدی نیکویی خواهد او را بصوفیان افکند و از قرایانش باز دارد دقاق گوید نهایت ارادت آن بود که اشارت کند بخدای تا باشارت او را یابد گفتم چیست که ارادت فرا گیرد گفت آنک خدایرا یابی بی اشارت دقاق گوید مرید مرید نباشد تا آنگه که فریشتۀ دست چپ بیست سال بر وی هیچ چیز ننویسد ابوعثمان حیری گوید هرکه را اندر بدایت ارادت درست نیاید بروزگار نفزاید ویرا مگر ادبار هم ابوعثمان گوید چون مرید چیزی شنود از علم قوم و کار کند بدان نور آن تا آخر عمرش اندر دل وی بود و نفع آن بدو رسد و اگر از آن سخن گوید هر که شنود ویرا سود دارد و هرکه چیزی شنود از علم ایشان و بر آن کار نکند حکایتی بود که یاد گیرد روزی چند برآید فراموش کند یحیی بن معاذ گوید سخترین چیزی بر مرید معاشرت اضداد بود یوسف بن الحسین گوید هرگاه که مرید برخصت و کسب مشغول بود از وی هیچ چیز نیاید جنید را ازین پرسیدند که مرید را چه فایده بود اندر شنیدن حکایت گفت حکایت لشکری بود از لشکرهای خدای عزوجل که دل مرید بدان قوی کند گفتند این را هیچ گواه باشد گفت باشد قول خدای تعالی وکلا نقص علیک من انباء الرسل ما نثبت به فؤادک جنید گوید مرید صادق بی نیاز بود از علم عالمان استاد امام گوید رحمه الله فرق میان مرید و مراد آنست که همه مریدی برحقیقت مراد بود که اگر مراد حق سبحانه نبودی که او را خواستی مرید نبودی زیرا که هیچکس بی خواست او نبود و هر مراد مرید بود زیرا که چون حق عزاسمه او را خواهد بخصوصیت توفیق ارادتش دهد ولیکن قوم فرق کرده اند میام مراد و مرید مرید نزدیک ایشان مبتدی بود و مراد منتهی بود و مرید آن بود که رنج بر خویشتن نهد و خود اندر سختیها افکنده باشد و مراد آن بود که بر کار باشد بی رنج و مرید رنجور باشد و مراد آسوده و سنت خدای تعالی مختلف است با قاصدان بیشترین را اندر مجاهدت افکند پس برسد بعد از آنکه رنج بسیار بکشد از هر بابی بمعنیهای بزرگوار و بسیار بود از ایشان که اندر ابتدا کشف کنند ایشانرا بمعنیهای جلیل و آنچه خداوندان ریاضت و مجاهدت نیافته باشند ایشان بیابند پس از آن با مجاهدت آرند ایشانرا آنچه از ایشان فوت شده باشد پس برفق مجاهدتها از ایشان درخواهند که بر اهل ریاضت رفته باشد از استاد ابوعلی شنیدم که گفت مرید متحمل بود و مراد محمول و هم از وی شنیدم که موسی علیه السلام مرید بود که گفت رب اشرح لی صدری پیغمبر ما صلی الله علیه وسلم مراد بود خدای عزوجل گفت الم نشرح لک صدرک و همچنین موسی گفت ارنی انظر الیک حق تعالی گفت لن ترانی پیغمبر ما را صلی الله علیه وسلم گفت الم ترالی ربک کیف مد الظل مراد اندرین که گفت مدالظل پوشیدن قصه بود و محکم کردن حال جنید را پرسیدند از مرید و مراد گفت مرید اندر زیر سیاست علم بود و مراد اندر رعایت حق بود زیرا که مرید دونده بود و مراد پرنده دونده اندر پرنده کی رسد ذوالنون مصری کس فرستاد ببویزید بسطامی گفت تا کی خواب و راحت طلبی قافله درگذشت بویزید گفت بگویید برادر مرا ذوالنون را مرد آنست که شب بخسبد بامداد بمنزل گاه بود و پیش از قافله رسیده باشد ذوالنون گفت طوبیٰ له نوشت باد این سخنی است که حال ما بدانجا نرسد

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.