باب شانزدهم - در مخالفت نفس و ذکر عیبهاء او

ا ابوعلی حسن بن احمد عثمانی
0 Altın Yaprak
قال الله تعالی واما من خاف مقام ربه ونهی النفس عن الهوی فان الجنة هی المأوی جابربن عبدالله گوید که پیغامبر صلی الله علیه وسلم گفت که بیشترین چیزی که بر امت خویش بترسم متابعت هواست و درازی امل اما متابعت هوا مرد را از راه حق بیفکند و درازی امل آخرت را فراموش کند و بدانک مخالفت نفس سر همه عبادتهاست از پیران پرسیدند از اسلام گفتند نفس را بشمشیر مخالفت بکش و بدانک چون جویندگان نفس پدیدار آیند روشنایی انس فرو شود ذوالنون مصری گوید فکرت کلید عبادتست و علامت صواب مخالفت نفس و هواست و مخالفت نفس دست بداشتن شهوتهاست ابن عطا گوید سرشت نفس بر بی ادبی است و بنده مأمورست بر ملازمت ادب پس نفس بدانچه او را سرشته اند می رود اندر میدان مخالفت و بنده او را بجهد می باز دارد از مطالبت بد هر که عنان باز گذارد شریک او بود اندر معاملت بد و فساد وی جنید گوید نفس ببدی فرماینده است بهلاک خواند و یاری دشمنان کند متابع هوی بود بهمه بدی متهم بود ابوحفص گوید هر که نفس خویش را متهم ندارد اندر همه وقتها و اندر همه حالها مخالفت وی نکند و خویشتن را بر مکروهها ندارد در جمله اوقات مغرور بود و هر که بعین رضا بدو نگریست هلاک کرد ویرا و چون درست آید که خردمند از نفس راضی بود و کریم ابن کریم یوسف صدیق گوید و ما ابریء نفسی ان النفس لامارة بالسوء جنید گوید شبی بیخواب بودم برخاستم که ورد تمام کنم آن حلاوت نیافتم که پیشتر یافتم خواستم که بخسبم توانایی نداشتم بنشستم طاقت نشستن نبود در باز کردم و بیرون آمدم مردی دیدم خویشتن در گلیمی پیچیده و در راه افتاده چون بدانست سر برداشت گفت یااباالقاسم نزدیک من آی گفتم یا سیدی بی وعده گفت آری اندر خواستم از محرک القلوب تا دل ترا بحرکت آرد از بهر من جنید گفت چه حاجت گفت کی بود که بیماری بیمار دارو بیمار گردد من گفتم آنگه که مخالفت هوای خویش کند بیماری وی داروی وی گردد فراخویشتن گفت یا تن بشنو هفت بار جواب دادم فرا نپذیرفتی اکنون از جنید بشنو و از من برگشت و ندانستم که کیست ابوبکر طمستانی گوید نعمت بزرگترین بیرون آمدنست از نفس زیرا که نفس بزرگترین حجابی است میان تو و خدای عزوجل و گفته اند مخالفت نفس شیرین تر از آن بود که نفس بدو مایل بود سهل گوید خدایرا هیچ عبادت نکنند مانند مخالفت هوا و نفس ابن عطا را پرسیدند که بر خدای تعالی چه دشمن تر گفت رؤیت نفس و حالهای او و ازین دشمن تر عوض جستن بر فعل خود خواص گوید اندر کوه لکام می رفتم ناربنی دیدم مرا آرزو آمد فرا شدم و یکی باز کردم بشکستم ترش بود بیو کندم فراتر شدم مردی دیدم افتاده زنبور بر وی جمع شده گفتم سلام علیکم گفت وعلیک السلام یا ابراهیم گفتم مرا چه دانی گفت هر که خدایرا داند هیچ بر وی پوشیده نباشد گفتم ترا حالی می بینم با خدای اگر بخواهی تا ترا نگاه دارد ازین زنبوران و رنج این از تو بازدارد گفت من نیز ترا حالی می بینم با خدای اگر دعا کنی تا خدای تعالی آرزو انار از تو باز دارد که گزیدن انار الم آخرت یابد و الم گزیدن زنبور اندر دنیا بود او را بگذاشتم و برفتم از ابراهیم بن شیبان حکایت کنند که گفت چهل سالست تا اندر زیر هیچ نهفت نبوده ام شب و بهیچ جای نیز که پوششی بودست وقتی مرا آرزوی عدس بود از آن بخوردم و بیرون شدم شیشها دیدم آویخته مانند نمودگارها من پنداشتم سرکه است کسی مرا گفت چه فکری اندرین نمودگارها می است و این خنبها می است گفتم فریضه بر من لازم آمد اندر دکان خمار شدم و از آن همی ریختم و آن مرد پنداشت که بفرمان سلطان همی ریزم چون بدانست که بذات خود می ریزم مرا بگرفتند و بنزدیک ابن طولون بردند فرمود تا دویست چوب بزدند و مرا اندر زندان بازداشتند و مدتی دراز اندر آن زندان بودم تا آنگاه که ابوعبدالله مغربی استاد من بدان شهر آمد و مرا شفاعت کرد چون چشم وی بر من افتاد گفت چه کرده بودی گفتم عدس خوردم و دویست چوب گفت از آن جستی سری سقطی گوید سی سال بود یا چهل سال تا نفس من از من همی خواست تا گزری اندر دوشاب زنم و بخورم و نخوردم کسی دیگر گوید آفت بنده اندر آن بود که از خویشتن رضا دهد اندر حالی که بود عصام بن یوسف امیر بلخ چیزی فرستاد نزدیک حاتم اصم فرا پذیرفت او را گفتند چونست که بستدی گفت اندر گرفتن آن ذل خویش دیدم و عز او و اندر باز فرستادن عز خویش دیدم و ذل او ذل خود بر عز خویش اختیار کردم کسی را گفتند که من میخواهم که حج کنم بتجرید گفت نخست دلت را مجرد کن از نفس و نفست را از لهو و زبانت را از لغو پس هر جا که خواهی رو ابوسلیمان دارانی گوید که هر که بشب نیکویی کند به روزش مکافات کنند و هر که به روز نیکویی کند بشبش مکافات کنند و هر که بصدق شهوتی دست بدارد مؤنت آن او را کفایت کنند و خدای کریم تر از آنست که عذاب کند دلی را که برای حق از شهوتی دست بداشت و خداوند سبحانه وتعالی بداود علیه السلام وحی کرد که قوم خویش را بترسان و بیم کن از خوردن شهوات دنیا که دلها که در شهوت دنیا بسته بود عقل آن دل از من محجوب بود مردی را دیدند اندر هوا نشسته گفتند این بچه یافتی گفت هوا داشتم هوا مرا مسخر کردند و گفته اند اگر هزار شهوت بر مؤمنی عرضه کنند خویشتن را بخوف از آن باز دارد و اگر یک شهوت بر فاجر عرضه کنند او را از خوف بیرون آرد و گفته اند لگام خویش اندر دست هوا منه که ترا بتاریکی کشد جعفر نصیر گوید جنید درمی فرا من داد که انجیر وزیری بخر بخریدم و بیاوردم چون روزه بگشاد یکی برگرفت و اندر دهان نهاد و پس بیو کند و بگریست و گفت برگیر از وی پرسیدم سبب آن گفت هاتفی اندر دلم گوید شرم نداری که از بهر ما دست بداشته بودی ازان و باز سر آن شدی و اندرین معنی گفته اند شعر نون الهوان من الهوی مسروقة وصریع کل هوی صریع هوان و بدان که نفس را خویهای زشتست یکی از آن خوی حسد است نعوذ بالله منه

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.