بخش ۱۰ - غیبت و حضور

ا ابوعلی حسن بن احمد عثمانی
0 Altın Yaprak
و از آن جمله غیبت و حضور است غیبت غیبت دل است از دانستن آنچه همی رود از احوال خلق پس غایب شود از حس بنفس خویش و غیر آن بواردی که اندر آید از یاد کردن ثوابی یا تفکر عقابی چنانک روایت کنند از ربیع بن خثیم که نزدیک ابن مسعود همی شد بدکان آهنگری بگذشت پارۀ آهن دید تافته سرخ اندر کارگاه آن آهنگر بیفتاد و از هوش بشد تا دیگر روز باهوش نیامد چون بازجای آمد پرسیدند که آن چه حال بود گفت از اهل دوزخ یاد کردم اندر دوزخ این غیبتی بود از حد فراتر تا بی هشی آورد و از علی بن الحسین رضی الله عنهما روایت کنند که اندر سجود بود آتش اندر سرای وی افتاد از نماز بیرون نیامد پرسیدند ویرا ازین گفت آتش مهین مشغول کرد مرا ازین آتش و بود که غیبت بود از حس خویش بمعنیی کی کشف افتد از حق و ایشان مختلف باشند اندرین برحسب حال خویش و معروفست کی ابتداء کار بوحفص حداد نیشابوری در دست بداشتن کسب چه بود روزی در دکان بود آیتی از قرآن برخواند واردی بدل بوحفص در آمد تا از حس خویش غافل گشت دست فرا کرد و آهن تافته از کارگاه بیرون آورد شاگردش چون آن بدید گفت یا استاد این از چیست بوحفص اندران حال نگرید از کسب دست بداشت و از دکان برخاست روزی جنید نشسته بود زن وی نزدیک او بود شبلی از در درآمد خواست کی خویشتن بپوشاند جنید گفت باش کی او را از تو خبر نیست سخن همی گفت شبلی فرا گریستن ایستاد جنید فرا زن گفت اکنون اندر ستر شو که شبلی با هوش آمد از ابونصر مؤذن شنیدم بنشا بور و مردی صالح بود گفت اندر مجلس بوعلی دقاق رحمة الله علیه قرآن همی خواندم بنسا آنوقت کی آنجا بود و ویرا اندر حج حدیث بسیار میرفت آن اثر کرد اندر من قصد حج کردم و او را نیز اتفاق افتاد که همین سال بحج رفت و من ویرا اندران وقت که بنشابور بود خدمتی بسیار کرده بودم و اندر مجلسهاء وی قرآن خوانده او را دیدم روزی کی اندر بادیه همی آمد و خواست که وضو کند و چون از وضو فارغ شد آفتابۀ که در دست داشت فراموش کرد من آفتابه برگرفتم چون باز رحل رسید آفتابه نزدیک او بنهادم گفت جزاک الله خیرا و دیری اندر من نگریست چنانک گفتی مرا هرگز ندیده است و گفت ترا یکبار دیده ام تو که ای گفتم فریاد از تو چندین وقت با تو صحبت کردم و از مسکن خویش بیامدم و مال و فرزند فرو گذاشتم بسبب تو و اندرین بیابان ماندم اکنون تو میگویی کی ترا یکبار دیده ام و اما حضور حاضری بود بحق زیرا که او چون از خلق غایب بود بحق حاضر بود بدان معنی که پندارد که حاضر است و آن از غلبۀ ذکر حق بود بر دل او تا بدل با خدای حاضر باشد او با حق حاضر باشد برحسب غیبت او از خلق اگر بهمگی از خلق غایب بود بهمگی بحق حاضر بود و چون گویند فلان حاضرست معنی آن بود که بدل حاضر است با خدای و غافل نیست دایم یاد او بر دلش بود پس کشف او را اندر حضور برحسب رتبت او بود بمعنیها که حق او را مخصوص کرده باشد بدان و چون بنده با حال حس آید با احوال نفس و احوال خلق گویند نیز که حاضر آمد یعنی کی از غیبت باز آمد این حضور بخلق بود و مشایخ در احوال مختلف باشند اندر غیبت از ایشان بود کی غیبت وی دراز نبود و بود که غیبت وی دایم بود حکایت کنند کی ذوالنون مصری کسی را نزدیک بویزید فرستاد تا خبر او باز پرسد و صفت وی بداند مرد ببسطام آمد و سرای بویزید پرسید اندر نزدیک ابویزید شد بویزید او را گفت چه میخواهی گفت بویزید را میخواهم بویزید گفت بویزید کیست دیرست تا من بویزید را میجویم مرد بیرون آمد و گفت این دیوانه است با نزدیک ذوالنون شد و او را خبر داد که بویزید را برچه یافتم ذوالنون بگریست و گفت برادر من بویزید بخدای شد با اقران خویش

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.