بخش ۱۲ - حکایت
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
شبی پروانه ای با شمع شد جفت
چو آتش در فتادش خویش را گفت
که پیش از تجربت چون دوست گیری
بنه گردن که پیش دوست میری
سخن در دوستداری آزمودست
کزیشان نیز ما را رنج بودست
دل من زان کسی یاری پذیرد
که چون در پای افتم دست گیرد
درین منزل نبینی دوستداری
که گر کاری فتد آید به کاری
چنین ها دوستی را خود نشاید
که اندر دوستی یک هفته پاید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş