بخش ۲۹ - غزل
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
مشو عاشق که جانت را بسوزد
غم عشق استخوانت را بسوزد
تو آتش میزنی در خرمن خویش
ندانی این و آنت را بسوزد
مخور خوبان آتش خوی را غم
که روزی خان ومانت را بسوزد
ز دیده اشک خون چندین مباران
که ترسم دیدگانت را بسوزد
چه سود آنگاه پنهان کردن عشق
که پیدا و نهانت را بسوزد
ز لعلم چاشنی جستی به بوسه
نترسیدی دهانت را بسوزد
مبر نام من ار نه با رخ خویش
بگویم تا زبانت را بسوزد
اگر هجرم وجودت را بکاهد
وگر مهرم روانت را بسوزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş