بخش ۴۶ - حکایت
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
پسری با پدر به زاری گفت
که مرا یار شو به همسر و جفت
گفت بابا زنا کن و زن نه
پند گیر از خلایق از من نه
در زنا گر بگیردت عسسی
بهلد کاو گرفت چون تو بسی
زن بخواهی تو را رها نکند
ور تو بگذاریش چه ها نکند
از من و مادرت نگیری پند
چند دیدی و نیز دیدم چند
آن رها کن که نان و هیمه نماند
ریش بابا ببین که نیمه نماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş