بخش ۳۹ - در منع شراب و بنک و مستی
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
باده کم خور خرد به باد مده
خویش را یاد او به یاد مده
هوش یار تو به که بیهوشی
هوشیاری تو باده کم نوشی
می بتونت کشد سر از بستان
بنگ رویت کند به گورستان
باده در خیک و بنگ در انبان
گر نه دیوانه ای مشو جنبان
خیک و انبان به خوک و سگ بگذار
خوک گندیده و سگ مردار
می سرخت نمد به دوش کند
بنگ سبزت گلیم پوش کند
دل سیاهی دهند و رخ زردی
بهل این سبز و سرخ اگر مردی
بنگت آن اشتها دهد به دروغ
که چو ماء العسل بلیسی دوغ
می چنانت کند به نادانی
که بز ماده را پری خوانی
هر سقط کز جهان برو خندند
این دو دلاله شان فرو بندند
بنگ در بر کشد به زنجیرت
گر نباشد مویز و انجیرت
خوردن آب گرم وسبزه خشک
خون بسوزاندت چو نافه مشک
بهل آن آب را که تر گردی
مخور این سبزه را که خر گردی
آب گندیده خاک پوسیده
در تو چون نفس و روح دو سیده
ترکشان کن که دشمنان بدند
زانکه این هر دو دشمن خردند
بت پرستی ز می پرستی به
مردن غافلان ز مستی به
جود نیکست وجود مستان بد
هوشیاری ز مست مستان بد
مست نادم شود به هشیاری
تو ز مستان طمع چه میداری
گر چه در هر دو وضع و رفعی نیست
هم شراب ای پسر که نفعی نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş