غزل شمارهٔ ۱۵۶
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
شبی به ترک سر خویشتن بخواهم گفت
حکایت تو به مرد و به زن بخواهم گفت
حدیث چهره و قد و رخ تو سر تاسر
به پیش سوسن و سرو و سمن بخواهم گفت
ز چین زلف تو رمزی چو نافه سربسته
درین دو روز به مشک ختن بخواهم گفت
حکایت ذقن و زلف و عارضت یعنی
حدیث یوسف و چاه و رسن بخواهم گفت
به جان رسید درین پیرهن تنم بی تو
به ترک صحبت این پیرهن بخواهم گفت
رقیب قصه دردم که گفت می گویم
رها مکن که بگوید که من بخواهم گفت
جنایتی که تو بر جان اوحدی کردی
گرم به گور بری در کفن بخواهم گفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş